گچ موی هات هیوز جدیدترین رنگ مو فوری اروپایی
دارای چهار رنگ بنفش , قرمز آبی و سبز است
گچ موی هات هیوز بهترین و سریع ترین راه ممکن برای ایجاد رنگهای به روز
و فانتزی در موهای خود
buy hot huez مورد تایید کمپانی مد فشن. 2013
مورد استفاده در جشن مد 2014 توسط مانکنهای کمپانی فشن
هات هیوز در چند دقیقه موهای شما را بدون هیچ
مواد شیمیایی رنگ و جذاب میکند
قیمت:25000 تومان


برچسب: خرید گچ موی هاتیوس , گچ مو , خرید گچ مو , رنگ موی موقت , گچ موی هاتیوس , خرید گچ موی هاتیوس , خرید گچ موی موقت هاتیوس , بهترینها ,
نویسنده: ایمانی


برچسب: ام پی تری , خرید ام پی تذی پلیر , خرید ام پی تری,خرید ام پی تری پلیر ارزان قیمت,mp3پلیر,
نویسنده: ایمانی
خرید نیم ست گردنبند حرم سلطان
دارای طرحی زیبا و متفاوت
گردنبند نقره ای و تیتانیوم حرم سلطان
این ست شباهت زیادی با نمونه کامل دارد.

نیم ست تیتانیوم حریم سلطان
شامل یک جفت گوشواره، انگشتر، زنجیر و گردن آویز
نیم ست فوق العاده زیبا و پر طرفدار
خود را با مد فصل جديد هماهنگ كنيد
طراحي تحسين بر انگيز، ظرافت خيره كننده
تفاوت شما در انتخاب هاي شماست
بسيار شيك و پر طرفدار
ساخت کشور ترکیه

بهترین هدیه برای کسی که دوستش دارید
در بسته بندی اورجینال و شکیل
برای اولین بار در ایران با قیمتی استثنایی
قیمت:25000 تومان

برچسب: خرید نیم ست حریم سلطان,حرم سلطان,
نویسنده: ایمانی
مادر : نمی تواند جای دیگری برود آخر پیدایش می کنی غصه نخور!
گفتم : آخه چطوری؟ اون پرنده ایی زیبا بود که پرواز کرد و رفت.
مادر گفت برادرت گوش به بازیست ، بدل نگیر او عاشق پرنده تو بود نمی دانست پرنده قفس را دوست ندارد و خواهد پرید .
باز هم باید شاد باشی که پنجره بسته بود .
در خیالم صدای پرنده را آهسته شنیدم که می گفت :
در قفس هستم !
دست دراز کن و مرا بردار
دست دراز کردم و پرنده را برداشتم و به مادر نشان دادم. چه نرم و زیبا بود! آرام در گوش
پرنده زمزمه کردم :
عجب کلکی هستی!!
برچسب:
نویسنده: ایمانی
یه مرد ۸۰ ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو به طرف پلنگ نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!
پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتماً یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقاً منظور منم همین بود
برچسب:
نویسنده: ایمانی
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید..
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".
برچسب:
نویسنده: ایمانی
ماجرای مرد خبیثی که روزی در کوچه ای راه می رفت و فکر می کرد که من هر گناه و خباثتی که وجود دارد, انجام داده ام. این شیطان چه کار کرده که من نکرده باشم؟ که پیرمردی آرام آرام جلو آمد و با صدایی لرزان گفت: پسرم با من کاری داشتی؟
- شما؟
- من شیطانم, گویا نام مرا می بردی.
- بله, میخواهم بدانم تو چه کرده ای که اینقدر به بدی مشهوری. من هر فعل بدی که به ذهن برسد انجام داده ام و مطمئنم که صدبار از تو بدترم. کاری هست که تو کرده باشی و من نکرده باشم؟
- نمیدونم پسرم, میخواهی یک مسابقه با هم بدهیم تا ببینیم که من چه کار می توانم بکنم و تو چه کار؟
- موافقم.
- پس وعده ما یک ماه دیگر, همین جا.
مرد خبیث می رود و در این یک ماه از هیچ قتل و جنایت و ##### و خباثتی دریغ نمی کند. دزدی می کند و به حق دیگران ##### می کند و با استفاده از سیاست های پلید, ملت های مختلف را به جان هم می اندازد و جنگ درست می کند. و خلاصه هر عمل ناشایست و هر فعل کثیفی از او سرمی زند. بعد از یک ماه به کوچه محل قرار باز می گردد. پیرمرد یا همان شیطان خودمان آرام آرام می آید. مرد می پرسد: خب پیرمرد چه کردی؟ شیطان با صدایی لرزان می گوید: پسرم اول تو بگو چکار کردی؟ و مرد شروع می کند به تعریف آنچه از بدی و کثیفی در این یک ماه کرده .
- خب, می بینی که من از هیچ خباثتی کم نگذاشته ام. حالا تو بگو چکار کردی؟
برچسب:
نویسنده: ایمانی
دخترهایش دل خوش کرده اند به پسر عاشق رویاهایشان که هم پولدار است و هم خوش چشم و ابرو و همیشه لبخند زیبایی به لب دارد و هرآنچه او گفت پسرک با کمال میل می پذیرد و دخترک به آرزویش می رسد و می شود همان سیندرلای معروف!! و پسر هایش دل بسته اند به دختر زیبای خیالات شان!! همان همسر وفاداری که وصفش را شنیده بودند، همان که با نگاهش خستگی ها و زشتی های عالم را از ذهن و تن به در می کند!! چه می دانم، شاید نتیجه اش باشد از همان فیلمفارسی های معروف عشق و عاشقی. و هر روز همین ها که ذکر و خیرشان بود به دنبال هم می گردند، می بینند، می پسندند و دل می بندند! و می فهمند که نه! این آن که ما می خواستیم نیست و روز از نو روزی از نو.
برچسب:
نویسنده: ایمانی
جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.
سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.
برچسب:
نویسنده: ایمانی
از حکیم ارد بزرگ پرسیدند : شادی کجاست ؟
گفت : جایی که همه ارزشمند هستند .
دوباره پرسیدند : در این زمانه ، شادی یافت نمی شود .
حکیم باز گفت : برآزندگان شادی را از بوته آتشدان پر اشک ، بیرون خواهند کشید .
و کسی گفت غم پرستان را چه کنیم ؟
و حکیم پاسخ داد : از آدمیانی که به دنبال غم هستند باید هراسید .
حکیم سکوتی کرد و ادامه داد : زندگی پهنه غم و اندوه نیست ، اندک زمانی است برای شادی و بالندگی .
برچسب:
نویسنده: ایمانی
مرد جوان گفت : آیا زیبارویان مهربان هم هستند ؟ من می خواهم زنی فوق العاده زیبا بگیرم آیا او اسباب خوشی را برای دل من فراهم می آورد ؟
حکیم ارد بزرگ نگاهی پر معنا به او نمود و گفت : زیبایی در مهربانی است .
مرد فکری کرد و گفت : او زیباست پس مهربان هم هست ؟
و حکیم باز گفت : زیبایی در مهربانی است .
مرد گفت خوب من نمی دانم او مهربان هست یا نه ! حالا می شود این را از روی چهره او فهمید که مهربان هم هست یا که خیر ؟
حکیم تبسمی کرد و باز گفت : زیبایی در مهربانی است .
برچسب:
نویسنده: ایمانی
برچسب:
نویسنده: ایمانی
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»
برچسب:
نویسنده: ایمانی
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد
اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود
کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...
*** مـادر***
صدا کنی
برچسب:
نویسنده: ایمانی
برچسب:
نویسنده: ایمانی